موفقیت شغلی

سلام به بهترین ودرمانگرترین استاد 🌹🌹
استاد عزیزم موفقیت از نوع فوق العاده اش :
استاد جان من در دوره ی اول شغلی موفق شدم تا از همسرم مختصر حقوقی دریافت کنم و در خرید کردن نیز دستم باز تر شده بود و از لحاظ مالی تا حدودی دستم باز تر بود و اگر خریدی داشتم میتونستم انجامش بدهم در صورتی که قبلا عکس این داستان بود و باید بابت هر هزار تومانی که خرج میکردم جواب میدادم.
در دوره ی دوم نیز این موفقیت پررنگ تر شد و من خیلی راحت تر بودم و آرامش بیشتری داشتم تا اینکه نوبت به ارائه ی محصول فیزیکی شد من خیلی با خودم کلنجار رفتم که چه محصولی رو بگذارم من فقط تا حدودی خیاطی بلد بودم در صورتی که حدود یک سال و چند ماه کلاس خیاطی رفته بودم الگوکشی و ژورنال کشی ام عالی بود طرح میزدم و گاهی خراب کاری های بچه های کلاس رو با دادن یه طرح و یا ایده درستش میکردم اما یه چیز ومانع بزرگی بود زمانی که کار از طرح و الگو کشی و برش پارچه می‌گذشت و نوبت دوخت میشد نمیگذاشت تا من کارم رو به اتمام برسونم و یه عالمه کار برش خورده داشتم که فقط دوختش مونده بود. در صورتی که چند نفر بهم گفته بودند تو هوش خیاطی خوبی داری چرا کارت رو ادامه نمی‌دهی و من جوابی نداشتم و….
تا اینکه نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم دوخت ساپورت رو برای محصولم ارائه بدهم پارچه گرفتم الگو کشیدم و برش زدم وقتی پشت چرخ نشستم تا دوخت انجام بدهم یه مانعی نمیگذاشت این کار رو انجام بدهم با خودم گفتم ببین این فقط یه تمرینه و تمام فکر کن الان استاد  اینجا بود آیا تو به خودت اجازه میدادی که این تمرین رو انجام ندی فقط و فقط به چشم تمرین بهش نگاه کن و برو جلو خیلی جالب بود این کار رو انجام دادم و موفق هم شدم تا اونجایی که چند تا ساپورت در اندازه های مختلف دوختم و ارائه دادم.
نمیدونم
یه روز قبل از اینکه دوخت انجام بدهم بود یا روزبعدش که چند تا عکس از دوران کودکیم در حد چند صدم ثانیه در ذهنم فلش خورد اما برام گنگ بود یه چیزهایی رو حدس زدم تا اینکه نوبت به گروه ما رسید تا بیاییم و رزومه هامون رو ارائه بدهیم خیلی جالب شگفت انگیز و دوست داشتنی بود که اون شب مصادف شد با جشن برند مرکز اون شب گروه ما اونجا و حضوری بودیم خیلی عالی بود. داشتم از کنار شما رد میشدم که داشتید با یکی از اعضا صحبت می‌کردید و میگفتید که الان که در کودک درون هستیم جرقه ای به ذهنم خورد در حینی که بچه ها داشتند شمع روشن می‌کردند به یاد کلاس کودک درون افتادم و به یاد آوردم اون روزی که من خیلی بچه بودم و زن عمویم را راضی کرده بودم تا اجازه بدهد و دختر عمویم بیاید خانه ی ما و بازی کنیم اون روز وقتی داشتیم با چرخ خیاطی همون بازی های دخترونه انجام می‌دادیم سوزن چرخ خیاطی مامانم رفت در دست دختر عمویم و از اونجایی که دختر عموی من کرو لال بود و نمیتونست حرف بزنه و جیغ می‌کشید من خیلی خیلی ترسیدم از یک طرف ترس از یک طرف حس پشیمانی از یک طرف حس ترهم نسبت به دختر عمو از یک طرف جواب دادن به زن عمو اون روز خیلی حال نا خوبی داشتم میترسیدم که حسابی دعوام کنند و….
همه اینهارو به یاد آوردم متوجه شدم که این مسئله از کودک درون من نشعت میگیره و این همه سال با وجود این همه تلاش نمیتونستم موفق بشم.
همون جا ودر همون جشن متوجه شدم که من درمان شدم بدون هیچ گونه وقت خصوصی و صحبتی تنها وتنها با حضور در کلاس همیشه این دید رو داشتم که تمام کلاس های شما علاوه بر یادگیری درمان هم دارم حتی کلاس شغلی این دید به درمان در کلاس ها در من قوی ترو پررنگ تر شد وبهش ایمان و باور قلبی پیدا کردم.
ایمان داشتم که درمان گرفتم.
پیشنهاد یکی از دوستان در زنجیره را برای کار در کارگاه تولیدی پوشاک پذیرفتم و به مدت چند روزی به طور داوطلبانه کار کردم که این راهم به فال نیک گرفتم طوری که اونجا به من می‌گفتند شما با چه جراتی اومدی اینجا و پشت چرخ صنعتی نشستی کار در دست میگیری در حالی که قبلا اصلا با چرخ صنعتی کار نکردی چقدر استاد اینجا وتو این کارگاه مهربون شده قبلا خیاط ماهر می‌گرفتند از همه مهمتر که یکی از افراد مرکز بهم امید ودلداری می‌دادند و محیط رو برای رشد من و بقیه فراهم کرده بودند.
شرایط و سیستم کارگاه عوض شد و من از اونجا خارج شدم.
چند روز بعد پیشنهاد جدیدی به من شد در موقعیت سختی قرار گرفتم و مونده بودم بین دومحیط کاری که کدوم رو انتخاب کنم. از یک طرف درس های شما و از یک طرف مزایا…. حسابی گیج شدم بعد از دو روز کار در کارگاه جدید یک روز در خانه موندم خیلی با خودم فکر کردم ذهنم رو خیلی درگیر کرده بود. باید تصمیم میگرفتم بلاخره تصمیمم رو بنا بر آموزش هایی که گرفته بودم قرار دادم تمرکزم رو از روی پول برداشتم

whatsapp