سناریو دوره شغلی۲

قصه ی کار من از اینجا شروع شد که مغازه ایی که با خانه عوض کرده بودیم الان خالی است همسرم آرایشگر بود واین شغل را آنجا زد چون پاساژ بودوساعت مشخصی داشت نتوانست وجمع کرد وحالامغازه خالی است ودو دور اجاره دادیم وبعد تصمیم گرفتیم یک چیزی برای فروش داخل آن بگذاریم واز پول اجاره سودش بهتر است
وبه این نتیجه رسیدیم که در این پاساژ کفش کودک وجود ندارد ورفتیم به سوی این شغل وجواز گرفتن وخرید تهران وقتی همسرم
دیدخودش مشغول کار آرایشگری است من آمدم واین مسئولیت را
من قبول کردم تلاش می کردم وصبح وشب در مغازه بودم همسرم شب ها خسته می آمد ومی دید که من مشتری دارم وخوشحال تا این که روز به روز پاساژ خالی میشد ومن می دیدم وقت گذاشتم ومشتری جمع کردم ونباید سالن ما چراغش خاموش شود تا اینکه تصمیم گرفتم مغازه ی هم چراغهایم را روشن کنم تا مشتری بیاید وسالن رفت وآمد شود در همین وقت بود که با کلاسهای استاد آشنا شدم و دوران شکوفایی من شروع شد و دیگر کم تر پیش همچراغهایم میرفتم وکلاسها را میرفتم بعضی وقتها کلاس طول می کشید ووقتی می آمدم مشتری پشت در ایستاده بود ویک روز تصمیم گرفتم وقت خصوصی بگیرم وبا استاد در میان بگذارم که من در زندگی بخاطر یک دخالت همسرم مرتب من را سرزنش می کند ومن خسته شدم ومی خواهم از این پاساژ بروم استاد عزیزم فنگ شویی را آغاز کردنند ومن از پایین پاساژ به خیابان اصلی که همیشه آرزویش می کردم رفتم واستاد عزیزم آنجا را فنگ شویی کردنند واین رویداد عالی بی نظر بود ما مشغول کار بودیم وکار ها مغازه پاساژ را انجام میدادیم مو به مو وروز به روز مشتری زنگ می زد وما خوشحال تا اینکه یک روز معامله کردنند مغازه را با خانه ی نیمه تمام که عالی بود خیلی خوشحال بودیم از این رویداد وخانه را فنگ شویی کردیم وتوانستیم با رهن دادن پول خانه را تهیه کنیم وخانه رانگه داریم ودر همه ی این شرایط کلاسها را می آمدم با اشتیاق وبزرگترین آرزیم که خانه دار شوم وهمه ی این داستانها ممنون استاد عزیزم هستم خدایا شکرت،شکرت،شکرت

 

فهرست مطالب

مشاوره

09136713317

whatsapp