سال‌ها در مقام دستیار واعظ بزرگ شهرادینبورگ الکساندر وایت کار می‌کردم روزی فرارسید که میکیولی باید آن شهر را ترک می‌گفت. وایت گفت مایلم که پیش از آنکه ما را ترک کنی هدیه‌ای به تو دهم این هدیه می‌تواند یک تابلو یا یک کتاب باشد اما تو از این نظر کمبودی نداری پس بگذار به تو چیز دیگری بدهم.

او دست در جیب برد و کلیدی درآورد و ادامه داد و گفت: «این کلید خانه‌ی من است. هر زمان به ادینبورگ آمدی می‌توانی از آن استفاده کنی.» قلب میکیولی فشرده شد. وایت دری همیشه گشوده بود و در برابر او نهاده بود.

نتیجه: این همان کاری است که خداوند همیشه برای هر یک از ما انجام می‌دهد هرکدام از ما می‌توانیم در هر زمان وارد خانه خدا شویم. همه‌ی ما می‌توانیم وارد شویم؛ اما اگر کلید را بچرخانیم.

«مواظب باش بچه نیفتد»

درباره‌ی مردی وارسته گفته‌اند که او مالک احساسات خود بود و هیچ مسئله‌ای نمی‌توانست موجب شود که مهار آن‌ها از دستش رها گردد. روزی مردی با نیت شیطانی نزد مرد پارسا آمد تا او را بیازماید.

آن گمراه ابتدا شدیداً به مرد وارسته توهین کرد، ناسزا گفت و تحقیرش نمود اما مرد خدا از کوره درنرفت و همچنان با خوش‌رویی رفتار زشت مهمان را تحمل کرد. هنگامی که فرد بدکار از اهانت و دشنام خسته شد؛ مرد پارسا با مهربانی گفت دوست من اکنون دیگر وقت غذاست تو باید بعد از چنین خطابه طولانی‌ای گرسنه شده باشی؛ آنگاه مرد وارسته از همسرش خواست تا از مهمان پذیرایی کند.

هنگامی که همسر میزبان خم شد تا در برابر مهمان غذا بگذارد فکری شیطانی به ذهن مرد رسید. او خواست کاری بکند تا احساسات آن مرد پارسا جریحه‌دار شود و نتواند آتش خشم خود را فروبنشاند پس به‌سرعت جست و به پشت همسر میزبان سوار شد!

مرد خدا با لحنی آرام و پدرانه به همسر خود گفت: «عزیزم بلند نشو، مواظب باش مبادا بچه بیفتد و آسیب ببیند» زن نیز با مهربانی پاسخ داد: «راست می‌گویی؛ پسرمان هم وقتی بچه بود همین بازی را با من می‌کرد» مرد مبهوت و حیران شد و با شرمندگی فراوان مانند بره‌ای رام از پشت آن زن که سزاوار بهترین احترامات بود پایین آمد.

سپس با چشمانی مالامال از اشک در برابر آن زن و مرد زانو زد و طلب بخشش کرد؛ اما مرد و همسرش با مهربانی گفتند: «بخشش برای چه؟ کودکان همیشه همین رفتار را می‌کنند. مگر تو فرزند ما نیستی؟!»

نتیجه: اپیکتتوس دراین‌باره گفته است «هرگاه خشمگین هستید مطمئن باشید که نه تنها شیطان در برابر شما حضور یافته بلکه شما با کاستن از معنویت روحانی خود سوخت این آتش را افزون و به شعله‌های سرکش آن می‌دمید.»

«ابوعثمان نماد شکیبایی»

ابوعثمان الحاری به عنوان مردی که هرگز شکیبایی خود را از دست نمی‌دهد شهرت داشت. یک روز مردی او را به مهمانی دعوت کرد. وقتی ابوعثمان به آنجا رسید میزبان به او گفت: «لطفاً مرا ببخش اکنون نمی‌توانم از تو پذیرایی کنم خواهش می‌کنم از اینجا برو!»

ابوعثمان به خانه برگشت بی‌آنکه خاطرش ذره‌ای آزرده باشد یا در قلب خود رنجی احساس کند. روز دیگر میزبان دوباره به دنبال او آمد و دوباره به مهمانی دعوتش کرد. ابوعثمان بدون هیچ‌گونه شکوه و شکایتی با مرد همراه شد اما این بار هم مرد میزبان دم در توقف کرد و برای پذیرایی از او عذر آورد.

ابوعثمان بدون اینکه خم به ابرو بیاورد راه خانه خود را پیش گرفت. این ماجرا چندین بار تکرار شد اما ابوعثمان آرامش خود را حفظ می‌کرد و باز هم با گشاده‌رویی دعوت مرد را می‌پذیرفت. سرانجام میزبان به او گفت: «من فقط برای آزمودن میزان شکیبایی شما این رفتار را کرده‌ام اما تو اثبات کردی حقیقتاً مرد خدا هستی.»

نتیجه: مدارا با مردمان نشان از ایمانی راستین دارد و بردباری در برابر ناسازگاری‌های همراهان نشان از سازگاری با جریان هستی است. این چنین است که پروردگار جهانیان به انسان‌های صبور وعده همراهی می‌دهد و آن‌ها را دوست دارد.

فهرست مطالب

مشاوره

09136713317

0 0 رای ها
امتیاز
0 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
دیدن همه دیدگاه ها